نیلوفرمرداب

عاشقی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 


متن های زیبا و عاشقانه

 

دیدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

 


 
 
خدا عشق است
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 

 

آموخته ام که خدا عشق است

وعشق تنها خداستآموخته ام که وقتی نا امید میشوم 

خدا با تمام عظمتش

عاشقانه انتظارمیکشددوباره به رحمت او امید وار شوم

آموخته ام که اگر ته کنون به آنچه خواستم نرسیدم

خدا برایم بهترش رادر نظر گرفته است

آموخته ام که زندگی دشواراست

ولی من از او سخت ترم.


 
 
آنی من و آنی او
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 


شیداتر از این شدن چگونه؟

رسواتر از این شدن چگونه؟

 

بیهوده به سرمه چشم داری

زیباتر از این شدم چگونه؟

 

من پلک به دیدن تو بستم

بیناتر از این شدن چگونه؟

 

پنهان شده در تمام ذرات

پیداتر از این شدن چگونه؟

 

ای با همه، مثل سایه همراه

تنهاتر از این شدن چگونه؟

 

عاشق شدم و کسی نفهمید

رسواتر از این شدن چگونه؟


 
 
هرچه میخواهد دل تنگت
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟

 

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است

داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟

 

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست

این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟

 

چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است

ارزش جان‌کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟

 

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

 

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟


 
 
هست ونیست
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 


چشم به قفل قفسی هست و نیست

مژده‌ی فریادرسی هست و نیست

 

می‌رسد و می‌گذرد زندگی

آه که هر دم نفسی هست و نیست

 

حسرت آزادی‌ام از بند عشق

اول و آخر هوسی هست و نیست

 

مرده‌ام و باز نفس می‌کشم

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

 

کیست که چون من به تو دل بسته است؟

مثل من ای دوست بسی هست و نیست


 
 
اشعار استاد فاضل نظری
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

  آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

 گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

 


 
 
اشعار استاد فاضل نظری
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 


موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد

   رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه‌است به شب اما نه

 

  شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من

من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌است

وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد



 
 
معنای عشق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است


کتاب جدید "ضد"




 
 
معنای عشق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است


کتاب جدید "ضد"




 
 
برف
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 

غم‌خوار من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی

با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند

می‌بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای من و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!


 
 
ماجرای دل و عشق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

بامن به جمع مردم تنها خوش آمـدی

 

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

 

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی...

 

پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 

ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی


 
 
آیینه
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 


گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

  آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

 گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

 


 
 
اشعار فاضل نظری
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 


من خود دلم از مهر تو لرزید ,وگرنه

تیرم به خطا می رود اما به هدر,نه!

دل خون شده وصلم و لب های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ,نه

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟آری! با اهل نظر ؟نه!

بد خلقم و بد عهد زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد

یک بار دگر ,بار دگر, بار دگر .....نه!

در روزگار شما آن هایی است.

خود را با آن ها همراه کنید.

آن هایی که چون ابر می گذرند.


 
 
اشعار فاضل نظری
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 


ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی‌ آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا


 
 
خدا
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 


ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ !
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺷﺪﯼ ؛
ﺑﻪ ﺁﺳـــــﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ ...
ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻮﺳﺖ ،
ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﻭﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺻﻤﯿﻤﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﻓﺸﺎﺭﺩ ....
ﺧﺪﺍ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺕ !!


 
 
سخنان حکیمانه
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٢
 

 

همسر خویش را از شهر و دیار خویش برگزینید ، نبود ریشه های فرهنگی همسو ، سختی به بار می آورد .


عشقی که آدمی را به گوشه نشینی وادار کند ارزشی ندارد عشق باید توان پرتاب انسان به سوی هدفهای راستین را داشته باشد .


روان ، همواره تشنه پرواز و بالا بردن خواسته های آدمی است ، این همان ریشه بالندگی آدمی ست .


ایران بهشت ماست ، ایران تنها بهانه بودن است .


در طبیعت فصل بهار ، تنها سه ماه است ، اما آدمی می تواند همواره بهاری باشد .

 

بی پناهی و سرگردانی کودک امروز بیش از هر زمان دیگری ست .


گاهی با سکوت نیروی خویش را ، بهتر نشان می دهی .


مهمترین گزینه برای ساختن یک فرمانروایی بزرگ ، توانمندی و پیشرو بودن است و لازمه رسیدن به توانمندی همیاری مردم است و مردم هنگامی همراه می شوند که براستی آزاد و شاد باشند.


 
 
زندگینامه فروغ فرخزاد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 

امروز دلم گرفته بود یاد شعرهای فروغ فرخزاد افتادم یک سری از اشعارشو براتون گذاشتم زندگینامشو هم گذاشتم روحش شاد ویادش جاویدان:


بیوگرافی کامل "فروغ الزّمان فرخ زاد"
 
فروغ الزمان فرخ زاد در " 8 دی سال 1313 " در تهران محله ی امیریه کوچه ی
خادم آزاد چشم به باغ هستی و زندگی گشود .
او در یک خانواده ی نه نفری بزرگ شد .
پدرش سرهنگ محمد فرخزاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش توران وزیزی
تبار (با نام شناسنامه ای بتول ) زنی ساده و خوش باور .
اوچهار برادر با نامهای " امیر مسعود ، فریدون ، مهرداد ، مهران " و دو خواهر با
نام " پوراندخت ، گلوریا " داشت .
تابستانهای دوران کودکی به دلیل مسئولیت پدر در اداره ی املاک مازندران در
نوشهر می گذراند .
 
در دوران هفت سالگی به اجبارپدر به ساخت پاکت از روزنامه های باطله می
پرداخت . آن هم برای آشنایی با چگونگی به دست آوردن پول که در سالهای
متوالی تکرار میشد .
در همان دوران کودکی نخستین جرقه های ذهنی تراوش می کند . او بسیار
شیطان ، یکه تاز، فعال و پرانرژی و ناآرام بود .همین عدم آرامش او هم منجر
به شیطنت و هیاهوی او می شد .
فروغ با آن موهای طلایی فرفری با چشمهایی درشت که سپیدی اش زیادتر
از تیرگیش بود و با آن لبهای درشت که زیبایی خاصی داشت .
 
        
 
فروغ آنچنان شیطان بود که از در و دیوار بالا می رفت و مثل پسرها روی نوک
درختها می نشست و مثل شیطانکها با کارهایش دیگران را به خنده می
انداخت .
البته فروغ علاوه برروحیه ی شیطان یک روحیه دیگر هم داشت . فروغ غم
زده و بهانه گیر، حسّاس که با کمترین بهانه ساعتها با صدای بلند گریه می
کرد .
 
                                  
 
او عاشق قصه بود .مادربزرگ قصه های قشنگی می دانست و فروغ یک
لحظه مادربزرگ را آرام نمی گذاشت .
به قصه ها گوش میداد و دچار جذبه و شگفتگی مالیخولیایی میشد .
این شخصیتهای دوگانه ، درست مثل مهمانی که از در خانه وارد می شود و
چند روزی در آنجا می ماند و باز از همان در بیرون می رود ، خودشان را نشان
میدادند و بعد میرفتند .
 
فروغ احساس تند ، قدرت مطالعه ، تحقیق استعدادهای شعری را از پدرش
گرفت و از مادر سادگی و صفا را .
پدر شعر می خواند و او با علاقه گوش میداد که با ابیات آشنا شود .
استعدادهای فروغ در نوجوانی بحدی بود که معلم انشای او باور نمی کرد که
خودش انشاهایش را بنویسد .
کودکی و نوجوانی را در خیالات هوایی و کودکانه سر کرد .
 
پس ازاتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت . درهمین زمان تحت
تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود ؛ کم کم به شعر روی آورد . و
دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت .خودش می گوید " در سیزده
سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم ."
آنطور که معلوم است فروغ به سرودن غزلهای عاشقانه می پرداخت که از
ترس پدر پاره می شود و به چاپ نمی رسد .
پس از سیزده سالگی اندک اندک مورد بی مهری بزرگان خانواده قرار
میگرفت.
نسبت یافتن مادر و پدر به ارزش های باوری آنان و بی میلی فروغ به آن ارزش
ها ؛ آغاز همان ناسازگاری هایی شد که به مرگ وی انجامید .
پدر دوباره ازدواج می کند و تاثیر منفی بر روحیه ی بچه ها می گذارد .
ویک سال بعد از این اتفاق فروغ درکلاسهای نقاشی علی اصغر پتگر شرکت
کرد و پس از پایان کلاس سوم دبیرستان ، وارد هنرستان بانوان کمال الملک
شد و خیاطی و آموزش نقاشی را زیر نظر بهجت صدر و علی اضغر پتگر و
مهدی کاتوزیان فرا گرفت که بعد از ازدواج فروغ ناتمام ماند .از ادامه ی
تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست ، اما می گویند که او تحصیلات را قبل از
گرفتن دیپلم رها می کند.
 
فروغ در طی تلاشها و سختی های زیاد در مقابل مخالفت پدرش با ازدواج او و
پرویز و با گذراندن اشکها و غمهای زیاد در" 23 شهریور سال 1329 " در سن
شانزده سالگی با پرویز شاپور " طنز نویس معاصر " همسایه ی پشت به
پشت خانه و نوه ی خاله ی مادرش با پانزده سال اختلاف سنی ازدواج می
کند .
وبا توجه به محل کار پرویزدر اهواز وآبادان ساکن شدند .
در بعضی اسناد دلیل ازدواج فروغ گریزازخانواده مطرح شد وطبق بعضی
مدارک این ازدواج کاملا عاشقانه و عاطفی و دوطرفه بود .
این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود .چیزی
که در خانه ی پدری نیافته بود .چرا این ازدواج بر مبنای علاقه و عشق نباشد ؟
 
( تا حد اطلاع بنده فروغ به همسرش پرویزشاپورقبل و بعد ازازدواج و حتی بعد
از جدایی عشق می ورزید و عاشقانه دوستش میداشت .)
فروغ در سال /1330/ به دلیل اختلاف زناشویی که احتمالا از افکار
متفاوتشان نشات میگرفت به تهران خانه ی پدری برگشت و در همان دوران
نخستین شعرش را به اسم " گناه " در مجله ی روشنفکر توسط فریدون
مشیری به چاپ رساند .
او دوازده سال پیش از درگذشتش این شعرش ( گناه ) را به جامعه ی
روشنفکر سپرد و همان هفته ها بود که صدها نفر با خواندن شعر بی پروای او
با نام شاعره ای آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش
هواخواهان بسیار یافت و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف ، او را
در بی پروایی به حافظ تشبیه کرد و نوشت : " که اگر در قدرت بیان هم به
پای لسان الغیب برسد ، حافظ دیگری خواهیم داشت "
 
اولین شعر فروغ با سبک نو شروع شد که با مصرع *** دوراز اینجا دور دور از
اینجا دور. *** شروع شد.
او در شعرهایش بی آنکه شعار بدهد یا فلسفه ببافد با آرزوهای مردم ساده
همدلی می کند . فروغ با زبان مردم عادی یکی و مانوس بود .
فروغ در شعرهایش از رنج ها و محرومیتهای مردم ساده سخن می گوید و
نان شادی را قسمت می کند .
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت " در یکی از مجلات
هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد
نامهربانی های فراوان قرار می گیرد .
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ، ولی در باطن
از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
 
بعد از اعتراض های شدید بدلیل چاپ شعر گناه ، فروغ از خانه ی پدری رفت و
اتاقی را در خیابان شاه پس از مخالفت پدر با شعر گناه اجاره کرد.
فروغ زمانی نخستین شعرهایش را به چاپ رساند که دوران رونق < صفحه ی
ادبی > بود .
او برای گذراندن زندگی داستان و سفرنامه هم می نوشت و به مجله ها می
سپرد اما از همین مجله ها ضربه های سختی خورد و نومید و خشمگین از
آنها برید .
بعدها فروغ به خانه ی همسرش در اهوازبرگشت.
در " 27 خرداد سال 1331 " پسرش کامیار متولد شد و در همان سال در همان
ناسازگاری روزگار یعنی / بهار1331 / نخستین دفتر سروده های فروغ به نام
" اسیر " در هجده سالگی منتشرشد که قهرمان این مجموعه خود اوست.
کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد .
اما اختلاف فروغ با همسرش پس از چاپ اسیر شدت می گیرد حتی تولد
کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد .
و فروغ با توجه به وضعیت بد روحی در آسایشگاه روانی رضاعی بستری می
شود .
و سرانجام در " 17 آبان سال 1334 " از پرویز شاپور جدا می شود .
و قانون فرزندش را از او می گیرد .
حتی حق دیدنش را .
 
                                         
 
فروغ 16 سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید .
 
//// وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
ودر تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود . هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم ////
 
رنجنامه ی غربت فروغ در خانواده برای هر آشنای نام او روشن است ، اما
هیچ رنجی نتوانست او را از پروردگیها و ورزیدنهای شعرآموزی بازدارد .
او شعر میسرود و با شعر اندیشه های زن ایران را به زبان مدرن باز میگفت و
نسل خویش را به دوران آینده راهداری میکرد .
روزگار جدایی و دشواریهای تنهایی نتوانست او را در اندیشه کردن و سرودن
دچار گسست و ناتوانی بسازد .
شاملو ، اخوان ، نادرپور ، سهراب و مشیری همتایان او بودند ، فروغ با توانایی
انکارناشدنی یکسره با همه ی شاعران همروزگار خویش پهلو میداد و در
سرایش تازه ترین آفریده های بی گذشته سرآمد بود .
فروغ چند ماه در خانه ی طوسی حائری و سپس به اتاقی در خانه ی پدری
بازگشت/1334/ .
در همان سال برای چند روز در بخش روانی بستری شد .
برای گذراندن زندگی به نوشتن چند داستان کوتاه و همکاری با نشریات با
اسم مستعار پرداخت .
و در همان سال مجموعه ی اسیر را با مقدمه ی شجاع الدین شفا به چاپ
دوم رساند .
در سال 1336 دومین دفتر او با نام " دیوار " که شعر حساسیت برانگیز گناه
هم در این مجموعه گنجانده بود ، در اختیار دوستداران شعر قرار گرفت .
فروغ به پرویز عشق می ورزید با آنکه از او جدا شده بود ولی هنوز او را با تمام
وجود دوست میداشت و از کار خود بشدت پشیمان و ناراحت بود ، مجموعه
شعر مذکور را تقدیم به پرویز شاپور کرده بود .
در سال /1338/ دفتر " عصیان " را پدید آورد .
و در / 1341/ با دستیابی بر قدرت شعری خویش دفتر " تولدی دیگر " را به
شعر امروز فارسی پیشکش نمود و آنرا تقدیم به ابراهیم گلستان کرد .
فروغ با همان ذهن سرشار و باورپولادین به نوگرایی و سبک خاص خویش ،
در راه پیشبرد شعر فارسی امروز به سوی آینده که خود از آن محروم ماند ،
بسیار جانفشانی نمود .
او را بیگمان از بزرگان شعر امروز ایران و از شاعرترین زنان زبان فارسی می
شناسند .
او در سال /1341/ یک سفر تحقیقی ( به جذام خانه ی بابا باغی تبریز در
تیرماه برای ساخت مستندی به سفارش جمعیت کمک به جذامیان ) رفت .
نهایتا فروغ به سرودن مجموعه ی ناتمام " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد "
پرداخت .
این دفتر پیام زوال و تباهی ارزشهای انسانی است.
آینده در چشم شاعر تیره و تار است و وحشتناک و اکنون دلهره و اضطراب
انهدام است .
در جامعه یی درنده خو که آدم گرگ آدمی است و جایی برای مهر ورزیدن و
شادی نیست .شاعر از این وحشت دارد .
این روحیه رومانتیک است ؟ سوزناک و وحشتناک است ؟
هر چه هست آری فروغ است فروغی که بی هراس از جذام .
بی آنکه جذامیها را زشت و چندش آور ببیند با آنها زندگی می کند و سرانجام
پسر بچه ی یک جذامی به نام "حسین منصوری" را از جذام خانه می آورد
وسرپرستی او را برعهده میگیرد .
در این میان تنها کسی که تنها ماند و بی کسی را با همه ی وجودش حس
کرد فرزند خوانده ی او حسین بود .
 
 
مجموعه شعر فروغ :
- اسیر 1331
- دیوار 1336
- عصیان 1338
- تولدی دیگر 1341
- مجموعه ی ناتمام " ایمان بیاوریم به آغاز .. "
 


 
 
اشعار فروغ فرخزاد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

                                                زنده یاد فروغ فرخزاد

رفتم ، مرا  ببخش و مگو  او وفا نداشت                     راهی  به  جز  گریز برایم  نمانده  بود

این  عشق  آتشین   پر  از  درد  بی امید                      در  وادی  گناه و  جنونم  کشانده  بود

رفتم  که داغ بوسه ی پر حسرت  تو  را                      با  اشکهای  دیده  ز  لب شستشو دهم

رفتم  که   نا تمام   بمانم  در  این  سرود                     رفتم  که  با نگفته به  خود  آبرو دهم

رفتم ، مگو مگو که چرا رفت ، ننگ بود                     عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح                   بیرون  فتاده بود  به یک باره  راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم                       در لا به لای  دامن شب رنگ زندگی

رفتم  که  در سیاهی  یک  گور  بی نشان                      فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم                        از خنده های وحشی  طوفان گریختم

از  بستر  وصال  به آغوش  سرد  هجر                        آزرده  از  ملامت   وجدان  گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز                        دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم                      مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش                    در  دامن  سکوت  به  تلخی   گریستم

نالان  ز کرده ها و  پشیمان  ز گفته ها                         دیدم  که  لایق  تو  و عشق  تو  نیستم


 
 
ای مرز پر گهر
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
ای مرز پرگهر

زنده یاد فروغ فرخزاد

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

دیگر خیالم از همه سو راحت است

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ

و جق و جق جقجقه قانون ...

 
 
چه دور بود پیش از این زمین ما
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
چه دور بود پیش از این زمین ما

زنده یاد فروغ فرخزاد

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود


 
 
آخرین لحظه تلخ دیدار فروغ فرخزاد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
آخرین لحظه تلخ دیدار

زنده یاد فروغ فرخزاد

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

میکشیدی

میکشیدی

آخرین بار

آخرین لحظه تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو؟

کیستی تو؟


 
 
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد فروغ فرخزاد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

زنده یاد فروغ فرخزاد

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

به جویبار که در من جاری بود

 

 

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

 

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

 

 

از فصل های خشک گذر می کردند

 

به دسته های کلاغان

 

 

که عطر مزرعه های شبانه را

 

برای من به هدیه می آوردند

 

 

به مادرم که در آینه زندگی می کرد

 

و شکل پیری من بود

 

 

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

 

از تخمه های سبز می انباشت

سلامی دوباره خواهم داد

 

 

می آیم می آیم می آیم

 

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

 

 

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

 

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

 

 

می آیم می آیم می آیم

 

و آستانه پر از عشق می شود

 

 

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

 

و دختری که هنوز آنجا

 

 

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد.

 


 
 
راز این حلقه رز فروغ فرخزاد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
راز این حلقه ی زر

زنده یاد فروغ فرخزاد

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است


 
 
عروسک کوکی فروغ فرخزاد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
عروسک کوکی

زنده یاد فروغ فرخزاد

 

بیش از اینها ، آه ، آری 
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی 
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت 
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی 
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک 
پرده را یکسو کشید و دید 
در میان کوچه باران تند می بارد 
کودکی با بادبادکهای رنگینش 
ایستاده زیر یک طاقی 
گاری فرسوده ای میدان خالی را 
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند 
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد 
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه 
دوست می دارم 
می توان در بازوان چیره ی یک مرد 
ماده ای زیبا و سالم بود 
با تنی چون سفره ی چرمین 
با دو پستان درشت سخت 
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود 
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را 
می توان تنها به حل جدولی پرداخت 
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت 
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف 
می توان یک عمر زانو زد 
با سری افکنده در پای ضریحی سرد 
می توان در گور مجهولی خدا را دید 
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت 
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر 
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب 
حاصلی پیوسته یکسان داشت 
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت 
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم 
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری 
در ته صندوق مخفی کرد 
می توان در قاب خالی مانده یک روز 
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت 
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت 
می توان همچون عروسک های کوکی بود 
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید 
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه 
سالها در لابلای تور و پولک خفت 
می توان با هر فشار هرزه ی دستی 
بی سبب فریاد کرد و گفت 
آه من بسیار خوشبختم

 


 
 
آفتاب میشود فروغ فرخزاد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
آفتاب می شود

زنده یاد فروغ فرخزاد

 

نگاه کن که غم درون دیده ام 
چگونه قطره قطره آب می شود 
چگونه سایه سیاه سرکشم 
اسیر دست آفتاب می شود 
نگاه کن 
تمام هستیم خراب می شود 
شراره ای مرا به کام می کشد 
مرا به اوج می برد 
مرا به دام میکشد 
نگاه کن 
تمام آسمان من 
پر از شهاب می شود 
تو آمدی ز دورها و دورها 
ز سرزمین عطر ها و نورها 
نشانده ای مرا کنون به زورقی 
ز عاجها ز ابرها بلورها 
مرا ببر امید دلنواز من 
ببر به شهر شعر ها و شورها 
به راه پر ستاره ه می کشانی ام 
فراتر از ستاره می نشانی ام 
نگاه کن 
من از ستاره سوختم 
لبالب از ستارگان تب شدم 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 
ستاره چین برکه های شب شدم 
چه دور بود پیش از این زمین ما 
به این کبود غرفه های آسمان 
کنون به گوش من دوباره می رسد 
صدای تو 
صدای بال برفی فرشتگان 
نگاه کن که من کجا رسیده ام 
به کهکشان به بیکران به جاودان 
کنون که آمدیم تا به اوجها 
مرا بشوی با شراب موجها 
مرا بپیچ در حریر بوسه ات 
مرا بخواه در شبان دیر پا 
مرا دگر رها مکن 
مرا از این ستاره ها جدا مکن 
نگاه کن که موم شب براه ما 
چگونه قطره قطره آب میشود 
صراحی سیاه دیدگان من 
به لالای گرم تو 
لبالب از شراب خواب می شود 
به روی گاهواره های شعر من 
نگاه کن 
تو می دمی و آفتاب می شود

 


 
 
'گمگشته فروغ فرخزاد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 
گمگشته

زنده یاد فروغ فرخزاد

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

 

 دل من کودکی سبک سر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد؟

 

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم نیست زآنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

 

 باز هم می توان به گیسویم

چنگی از روی عشق ومستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

 

 باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

می دهندم بسوی خویش آواز

 

 باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او می گفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

 

 زانچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

به خدا چیز دیگرم کم نیست

 

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده، داد می خواهم

دل خونین مرا چکار آید

دلی آزاد و شاد می خواهم

 

دگرم آرزوی عشقی نیست

بی دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر به او باشد

  

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را


 
 
تنها
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 


 
 
عشق یعنی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 


 
 
زندگی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 


 
 
متن تصویری
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 


 
 
عاشقت میشم
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 

 

به چـشـمـهـایـت بگــو . . .


نـگـاهـم نـڪـنـنـد .


بـگـو وقـتـے خـیـره ات مـے شـوم


سرشـاטּ بـه ڪـار خـودشـاטּ بـاشـد . . . !


نـه ڪـه فـڪـر ڪـنـے خـجـالـت مـے ڪـشـم هـا . .


نـه !


حـواسـم نـیـسـت . . . عـاشـقـت مـی شـوم…!!!

 

 

 


 
 
حسرت
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 
روزی میرسد

 

که دلت برای هیچکس

به اندازه من تنگ

 

نخواهد شد

 

برای نگاه کردنم ،

خندیدنم،اذیت کردنم و...

برای تمام لحظاتی

که در کنارم داشتی

روزی خواهد رسید که

در حسرت تکرار دوباره ی من

خواهی بود

میدانم روزی که

نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد.


 
 
بودن ونبودن
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 


همیـــــشه نــــه...!

ولـــی گـــاهــی میـــان بـــودن و خـــواستـــن فـــاصلـــه  مــــی اُفـــتاد

وقـــتهـــایی کســـی رو بـــا تمــام وجود مـــی خــواهــی ...

ولـــی نبـــایـــد کنـــارش  بـــاشی...


 
 
دلم تنگه.....
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 

 

 

دلم بچگی میخواهد!

میخواهم برود یک گوشه بنشینم,

پشتم را به همه دنیابکنم

پاهایم رابغل کنم وبلند بلند بگویم

من د ی گ ر بازی ن م ی ک ن  م ...


 
 
دل تنگ
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 

به سلامتی اونی که میدونی هیچوقت نمیتونی بهش زنگ بزنی ولی بازم دلت نمیاد شمارشو پاک کنی.
.
.
.
انتظار سخت است...

فراموش کردن هم سخت است...

اما! اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است... .


 
 
دلم برات تنگ شده
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 



من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من ...

غصه هایت برای من ...

همه بغضها و اشکهایت برای من ...

بخند برایم بخند

آنقدر بلنــــد

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...

صدای همیشه خوب بودنت را

...دلم برایت تنگ شده...

 


 
 
برو بیخیال
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 


می خواهی بروی ؟؟ بهانه میخواهی؟ بگذار بهانه را دستت بدهم




برو...هرکس پرسید چرا؟




بگو لجوج بود سرسختانه عاشقم بود




بگو فریاد میزد همه جا فریاد میزند که مرا میخواهد




بگو دروغ میگفت میگفت هرگز ناراحتم نکردی 




بگو درگیر بود همیشه درگیر افسون نگاهم بود 




بگو بی احساس بود به همه ی فریاد ها توهین ها واخم هایم فقط لبخند میزد




بگو اون نخواست نخواست کسی جز من در دلش خانه کند




و من تمام احساسم را در دو کلمه خلاصه کردم دوستت دارم


 
 
عشق یعنی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 


راه که میروی عقب میمانم

 

نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم

 

میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم

 

میخواهم رد پایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد

 

تو فقط برای منی.........

 

[تصویر:  kiss_1-4.jpg]

 

دوست دارم ببرمت یه جای شلوغ، خیلی شلوغ

 

وایستم اون وسط نگات کنم

 

بگم اینارو میبینی

 

بگی آره

 

بگم تو هیاهوی همه ی این آدما، من چشمام فقط دنبال تو میگرده

 

دلم برای تو تنگ میشه

 

صداهاشونو میشنوی

 

بگی آره

 

بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو میگرده

 

بگم حالا چشماتو ببند، بگو چه حسی داری

 

بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه

 

بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه


 
 
اس ام اس عاشقانه
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 

 

شکفتی چون گل و پژمرده ای از من
خزانم دیدی و آزردی از من
بد آوردی ، وگرنه با چنین ناز
اگر دل داشتم می بردی از من

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی گسسته
من این چنگ حزین را می شناسم
دریغا عشق من ، عشق شکسته

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دو بیتی های عاشقانه شعر های عاشقانه اس ام اس عاشقانه http://smsisms.ir

سر زلف تو کو ؟ مشک ترم کو ؟
لب نوشت ، شراب و شکرم کو ؟
کجا شد ناز اندامت ؟ کجا شد ؟
دریغا ، شاخه ی نیلوفرم کو ؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دو بیتی های عاشقانه شعر های عاشقانه اس ام اس عاشقانه http://smsisms.ir

سپیده سر زد و مرغ سحر خواند
سپهر تیره دامان زرافشاند
شبی گفتی به آغوش تو آیم
چه شب ها رفت و آغوشم تهی ماند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دو بیتی های عاشقانه شعر های عاشقانه اس ام اس عاشقانه http://smsisms.ir

پری بودی و با من راز کردی
به ناز و عشوه عشق آغاز کردی
مرا آواز دادی ، چون رسیدم
کبوتر گشتی و پرواز کردی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دو بیتی های عاشقانه شعر های عاشقانه اس ام اس عاشقانه http://smsisms.ir

چو نی می نالم از داغ جدایی
دریغا ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبار آلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دو بیتی های عاشقانه شعر های عاشقانه اس ام اس عاشقانه http://smsisms.ir

دلم گر قصه گوید ، اینک آن گوش
لبم گر بوسه خواهد ، این لب نوش
اگر شب زنده دارم ، این سر زلف
چو خوابم در رباید ، اینک آغوش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل
نگاهش کردم و دل تنگ شد گل
به دل گفتم که نازست این ، میندیش
چو دستی پیش بردم ، سنگ شد گل

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

شبی بود و بهاری ، در من آویخت
چه آتش ها ، چه آتش ها برانگیخت
فرو خواندم به گوشش قصه ی خویش
چو باران بهاری اشک می ریخت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم
به آغوش تو از بستر گریزم
گشایم در به رویت شادمانه
رخت بوسم ، به پایت گل بریزم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

نگاه چشم بیمارت چه خسته ست
کبوترجان ! که بالت را شکسته ست ؟
کجا شد بال پرواز بلندت ؟
سفید خوشگلم ! پایت که بسته ست ؟

* * * * 


 
 
بوسه
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 

.

.

گر بوسه می خواهی بیا ، یک نه ، دو صد بستان برو
اینجا تن بی جان بیا ، زین جا سراپا جان برو
صد بوسه تر بخشمت از بوسه بهتر بخشمت
اما ز چشم دشمنان پنهان بیا پنهان برو


 
 
غزل عشق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 

 

http://irannaz.com/user_files/L129226673626.jpg

غزل گفتم به یاد چشم آهوت
قصیده گفتم از آن طره موت
دوبیتی ها ز هجرانت سرودم
رباعی ام نثار تاق ابروت

.

.

.

شبی از آسمون چیدم ستاره
بدیدم صورتش همچون نگاره
ببوییدم سر شب تا گل صبح
فرستادم به آسمون دوباره

.

.

.

پسندیدم تو را یک لحظه در خواب
شدم از دیدن روی تو بی تاب
چو فردا دیدمت گفتم : خدایا
عجب دسته گلی را داده ام آب !!!


 
 
عشق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٢
 


با تو این ترانه ها را عشق است                               رخش سرخ بادپا را عشق است

عشق درگیر غروب را درد است                              باز هم طلوع ماه را عشق است

ای از خانه ز خم و گریه                                        غربت بغض گشا را عشق است

ای از آب و هوای بی عشق                                      بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرز ترین دریا باش                                     اهل همه جا را عشق است

از غزل باختگان می ترسم                                       شعر های بی هوا را عشق است

ای قشنگ ترین سازها و آواز ها                               روزهای بی عزا را عشق است

...