نیلوفرمرداب

من و خدا
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩٢
 

این متنو یکی از دوستانم وقتی که خیلی ناامید وخسته بودم برام فرستاد چندین بار خوندم وباهر بار خوندنش اشک ریختم وبیشتر به خداوند امیدوارشدم ومتوجه فاصله ای که بین من وپروردگارم افتاده شدم تا ابد مدیون اون دوستم هستم برای شماهم میزارم تا لذت ببرید واگر ناامید شدید روزنه های امید تو دلتون روشن بشه :                                                        من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم. خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم. گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم. خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد. گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم. خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم. گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم. گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.


 
 
بغض
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 

جملات عاشقانه, دل نوشته

 

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...

 

جملات عاشقانه, دل نوشته

 


 
 
دلتنگم
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 

جملات عاشقانه, دل نوشته

 

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

 

جملات عاشقانه, دل نوشته

 


 
 
گاهی دلم میخواهد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 


سرگرمی,جملات زیبا, جملات عاشقانه, دل نوشته

 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

 


 
 
دلنوشته عاشقانه
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 
 
 

 

تنهــــــا چیــــــــزی که بایـد از زندگـــی آمــــوخت


فقــط یــک کلمـــــــه اسـت


* میگـــــــــــذرد *


امـــــا دق میدهــد تا بگـــــــذرد



 
 
خدایا دوستت دارم
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 


قــــــرار نیست که هـــمه ی دنیــــا شاعــــر بشوند یا نویســنده!!!!!

ولـــی برای هـــر انســـانی

گاهـــی لازم اســـت

بایســـــتد یک گوشــــه ای

به آســـمان خیـــــره شود

و خیـــــلی خیـــــلی آرام

بی هیـــــــچ واســـــطه ای!

به او بگویــــــد که:

دوســـــــتش دارد...


             خــــــدایا دوستــــت دارم

 

 


 
 
سلام خداجون
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 

سلام خداجون

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا جانم سلام !

ای خدا ! ای مهربان ترین مهربانانم !

ای خدا ! ای تنها مهربان و یکتا بخشنده‌ام !

به خدا که دوستت دارم خدا !

ای خدای رحمن و رحیم !

ای که عاشق تمام نام های تو ام!

یا لطیفِ جبار و یا عزیزِ قهار!

خدا جانم ! به کدام نام بخوانمت که بیشتر دوستم داشته باشی؟

خدایا دوست داری به چه نامی بخوانمت؟

ای که بهترین نام‌ها از توست!

و ای که نکوترین نام‌ها توراست!

ای نکونام ترینم!

به کدام نام نکویت بخوانم که خیره نگاهم کنی؟

چگونه باشم که دلخواه تو باشم ای دلخواهترین؟

الله جانم دوست داری چگونه صدایت کنم و چگونه بخوانمت؟

الله

خدا ! چگونه گوش کنمت و بشنومت و بنیوشمت؟

خدا ! چگونه ببینمت و نگاهت کنم و مشاهده ات کنم و دیدارت کنم؟

خدا ! چگونه حست کنم و لمست کنم و در آغوشت گیرم؟

خدا ! چگونه بخورم بنوشم و بیاشاممت خدا؟

چگونه ببویم و استشمامت کنم؟

خدا ! چگونه‌ات باشم خدا؟

به خدا که دوست دارم از بنده‌ات راضی باشی خدا !

یا سریع الرضا !

ای رضا ترین و راضی ترین !

خدایا به کدامین نامت بخوانم که دوست‌ترم بداری؟

خدایا تو را به عظیم‌ترین نام هایت و به اسم اعظم ات می خوانم !

خدایا تو را به آن نام هایی که مقربینت و اولیائت می خوانند می خوانم !

خدا جان تو را به اسمایی که پیامبران و رسولان و امامانت می خوانند می خوانم !

خدا جانم تو را به نامی که خودت خود را بدان می خوانی می خوانم !

و خدا جانم بدان نام قسمت می دهم و استدعا می کنم

 که بود و نبود مرا در خودت محو کنی !

خدا جانم خود فرموده‌ای که : «ادعونی استجب لکم» !

خود خواندی‌ام و خواستی که این چنین بخوانمت و این چنین بخواهمت


 
 
به دنبال خدا نگرد زیرا.....
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 
اشک و عشق

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست، خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست.

به دنبالش نگرد، خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد، خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد، خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت، خدا در دستی است که به یاری می گیری، در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی.

خدا در بتکده و مسجد نیست، گشتنت زمان را هدر می دهد، خدا در عطر خوش نان است، خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی، خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن، خدا آن جا نیست

عشق

او جایی است که همه شادند و جایی است که قلب شکسته ای نمانده در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست.

زندگی چالشی بزرگ است، مخاطره ای عظیم فرصت یکه و یکتای زندگی را نباید صرف چیزهای کم بها کرد چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد زندگی کاروانسرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم و سپیده دمان از آن بیرون می رویم فقط چیزهایی اهمیت دارند چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند همچون معرفت بر الله و به خود آیی دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم .

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند نگاهی تیره و یأس آلود دارند آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟


 
 
تا خدا هست
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 


مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید

مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.......

آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟

بگذار تو را ببینم ......

ستاره ای درخشید، اما مرد ندید

مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " .....

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم .....

از تو خواهش می کنم ......

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....

ما خدا را گم می کنیم ......

در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد ......

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست ......

عشق

تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟؟

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی ؟؟؟؟؟؟

که چقدر همه چیز خوب است ؟؟؟؟

که چه خوب که او  هست ؟؟؟

خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست

زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم

خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما ............

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد ...

تا خدا هست، جایی برای نا امیدی نیست

(خدایا حتی یک آن ما را به حال خود وامگذار)


 
 
شعری زیبا برای خدا
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 
توکل به خدا

پیش از اینها فکر می کردم که خدا 

 خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برف کوچمی از تاج او 

 هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان 

 رعدو برق شب، طنین خنده اش

سیل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب

برق تیغ خنجر او مهتاب

 هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

بیش از اینها خاطرم دلگیر بود 

 از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوست جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا 

 از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذایش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

 تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند 

با همین قصه، دلم مشغول بود 

خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعرهایم، بی صدا

در طنین خنده ای خشم خدا

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود 

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله 

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

گفتگو با خدا

تا که یک شب دست در دست پدر

 راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

 گوشه ای خلوت، نماز ساده خواند

 با وضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد 

 گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه ای او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مادر مهربان است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچکس با دشمن خود، قهر نیست

قهر او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم، این خداست 

 این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

 آن خدا مثل خواب و خیال بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

پله پله تا ملاقات خدا

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

سفره ی دل را برایش باز کنم

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مقل باران راز گفت

 با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل باران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:

پیش از اینها فکر می کردم خدا


 
 
پیام خدا به بنده های دلشکسته
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 

 

پله پله تا ملاقات خدا

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!


 
 
چی می شد اگه خدا ...
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 
درباره ی عشق(برای پسران)

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده،  چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش نکردیم.

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم، چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد، چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست، چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد، چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت، چون به یادش نبودیم


 
 
دلنوشته برای خدا
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
 
استاد عشق استعفا مى‏دهد

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!

حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو  مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی کوچک باش و عاشق... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

· موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...

زلال که باشی، آسمان در توست.


 
 
دلتنگم
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همۀ دلتنگ ها

گوشه ای می نشینم

می شمارم حسرت ها را

و محاکمه می کنم وجدانم را

من کدام قلب را شکستم

کدام احساس  را له کردم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگم

 


 
 
رفتنت
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پشیمانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن


 
 
روزگار
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

روزگارا 

تو اگر سخت به من می گیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردایی غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

 


 
 
من دلم تنگه
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آیا

آسمان هر جا همین رنگ است؟

 


 
 
دلتنگ تو
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

فردا شد و باز هم تو گفتی فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف

یک هیچ به نفع دل تو تا فردا...

 


 
 
جملات من
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

جملاتم هر روز کوتاه تر می شوند

هر روز چند کلمه کمتر

چند سکوت بیشتر

می ترسم روزی برسد که برای بیان دلتنگی هایم

به نقطه ای اکتفا کنم

 


 
 
بغض
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

لحظه ے بغض نشد حفظ کنم چشمم را

در دلِ ابر نگــهدارے باران ســخت اسـت



 
 
دلم میخواهد
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

من دلم می خواهد

ساعتی غرق درونم باشم!!!

عاری از عاطفه ها…

تهی از موج و سراب…

دورتر از رفقا…

خالی از هرچه فراق!!!

من نه عاشق هستم؛

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…

من دلم تنگ خودم گشته و بس…!

 


 
 
دلتنگی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

دلتنگـی، پیچیــده نیســت.
یک دل ...
یک آسمان ...
یــک بغــض ...
و آرزوهــای تـَـرک خـورده!
به همین سادگی

 


 
 
سینه ام تنگ است
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

دراین طوفان وحشت زا،که می باردزهرجا،بوی غم،بوی تباهی

 

خدایاسینه ام تنگ است

 

دراین مرداب جانفرسا،که نامش زندگانی است

 

وازنامش،فقط نامی به گردن می کشدباخود

 

خدایاقلب من لبریزازدرداست

 

زبس آوای جانفرسای خودراباقلم

 

بربوم بیرنگ خاطرات خویش حک کردم

 

شکستم،لب فروبستم،دم برنیاوردم

 

ولی اکنون خدایاخسته ام،خسته ازتکراربیهوده

 

که باتکراراین آوا

 

قلم هم دیگرش یارای ماندن نیست

 

و بوم خاطرات کهنه و تبدارمن دیگر

 

توان جان سپردن رانخواهدداشت

 

خدایاسینه ام تنگ است...

 


 
 
باش
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

با توام


ای لنگر تسکین!


ای تکان‌های دل!


ای آرامش ساحل!


با توام


ای نور!


ای منشور!


ای تمام طیف‌های آفتابی!


ای کبود ِ ارغوانی!


ای بنفشابی!


با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!


با توام


ای شادی غمگین‌!


با توام


ای غم!


غم مبهم!


ای نمی‌دانم!


هر چه هستی باش!

اما کاش...


نه، جز اینم آرزویی نیست:


هر چه هستی باش!


اما باش!

 


 
 
بیا
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

زیرباران بیاقدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نوبگوییم ونوبیندیشیم

عادت کهنه رابه هم بزنیم

و زباران کمی بیاموزیم

که بباریم وحرف کم بزنیم

کم بباریم اگر،ولی همه جا

عالمی رابه چهره نم بزنیم

سخن ازعشق خودبه خودزیباست

سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دل زیباست

زندگی رابیارقم بزنیم

سالکم،قطره هادرانتظارتواند

زیرباران بیاقدم بزنیم

 


 
 
راز عشق شقایق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 
شقایق گفت  با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
  
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی 
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی 
یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود 
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم 
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند 
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
 
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده 
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و 
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم 
و او هرلحظه سر را رو به بالاها 
شکر می کرد ، پس از چندی
 
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت 
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت 
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست 
به جانم ، هیچ تابی نیست 
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من 
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و 
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
 
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ 
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
 
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت 
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد 
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت 
نشست و سینه را با سنگ خارایی 
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
 
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد 
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد 
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را 
به من می داد و بر لب های او فریاد 
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی 
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی 
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
 
 
 
 


 
 
شعر دلتنگی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

 

هر که در راه شما خار شود جا دارد

و کنارت چو تن یار شود جا دارد


همه ی عمر به سوی نگه ات خیره شدم

سوی چشمانم اگر تار شود جا دارد


دو سه تا عاشق دلخسته به دنبال تو اند

این سه تا عاشق اگر چار شود جا دارد


گر گذاری لب خود را به لب جام نترس

عاشقت همچو سگ هار شود جا دارد


تو چرا عاشق خود را ز خودت می رانی؟

بر لبش گر نخ سیگار شود جا دارد


به نگهبان در میکده گفتی که برو

او چو از کار تو بد کار شود جا دارد


تو بیا آخر عمری بپذیرش اینبار

هر که در راه شما خار شود جا دارد


 
 
بی همگان
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 


بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
 گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
 عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
 این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
 باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
 وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
 سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شوf