نیلوفرمرداب

چشمای گریون
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٢
 

زمستون

تن عریون باغچه چون بیابون

درختا

با پاهای برهنه زیر بارون

نمی دونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها

نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه

چه تلخه،باید تنها بمونه قلب گلدون

مث من که بی تو

نشستم زیر بارون زمستون

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره زمستونها برای تو همیشه

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظهءچشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی

نشسته زیر بارون

گلای کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق نبودی

ببینی تلخه روزای جدایی

چه سخته

چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون

 


 
 
دلیل زندگیم
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٢
 

توی زندگی عاشق شدن، نه برنامه ریزی شدست و نه با دلیل اتفاق میفته

اما وقتی که عشق حقیقی باشه تبدیل میشه به برنامه ی زندگیتون و دلیل زنده بودنتون

مثله"تو"

که عشقت شده برنامه ی زندگیم

وخودت دلیله زندگیم...


 
 
عشق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٢
 

در سرزمین من کسی بوسه فرانسوی بلد نیست..


اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد


از گل رز هلندی هم خبری نیست..


اینجا عشق یعنی اینکه بخاطر چشم های دور و برت


معشوقت را فقط از پشت گوشی


بوسیده باشی.

 

  


 
 
دعای پایان سال
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٢
 

من‌و جون‌پناه خودت کن برو 
بذار پای این آرزو واستم 
به هر کی بهم گفت ازت رد شده 
قسم می‌خورم من خودم خواستم 

 

من‌و جون پناه خودت کن برو 
من از زخم‌هایی که خوردم پرم 
تو باید از این پله بالا بری 
تو بالا نری من زمین می‌خورم 

درست لحظه‌ای که تو باید بری 
اسیر یه احساس مبهم شدیم 
ببین بعد یک عمر پرپر زدن 
چه جای بدی عاشق هم شدیم 

برای تو مردن شده آرزوم 
یه حقی که من دارم از زندگیم 
نگاه کن تو این برزخ لعنتی 
چه مرگی طلبکارم از زندگیم 

به هر جا رسیدم به عشق تو بود 
کنار تو هر چی بگی داشتم 
ببین پای تاوان عشقم به تو 
عجب حسرتی تو دلم کاشتم 

اگه فکر احساسمونی برو 
اگه عاشق هر دومونی برو 
تو این نقطه از زندگی مرگ هم 
نمی‌تونه از من بگیره تو رو 


 
 
تکست منو جون پناه خودت کن برو
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٢
 

من‌و جون‌پناه خودت کن برو 
بذار پای این آرزو واستم 
به هر کی بهم گفت ازت رد شده 
قسم می‌خورم من خودم خواستم 

 

من‌و جون پناه خودت کن برو 
من از زخم‌هایی که خوردم پرم 
تو باید از این پله بالا بری 
تو بالا نری من زمین می‌خورم 

درست لحظه‌ای که تو باید بری 
اسیر یه احساس مبهم شدیم 
ببین بعد یک عمر پرپر زدن 
چه جای بدی عاشق هم شدیم 

برای تو مردن شده آرزوم 
یه حقی که من دارم از زندگیم 
نگاه کن تو این برزخ لعنتی 
چه مرگی طلبکارم از زندگیم 

به هر جا رسیدم به عشق تو بود 
کنار تو هر چی بگی داشتم 
ببین پای تاوان عشقم به تو 
عجب حسرتی تو دلم کاشتم 

اگه فکر احساسمونی برو 
اگه عاشق هر دومونی برو 
تو این نقطه از زندگی مرگ هم 
نمی‌تونه از من بگیره تو رو 


 
 
تکست بخند میخوامت شهرام شکوهی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٢
 

صداتو کم دارم ، نگاتو کم دارم

برای خندیدن هواتو کم دارم

نباشی یادم نیست کجای این دنیام

 

کجاییم اصلاً کجاست بی شک جام

بخند میخوامت

بخند میخوامت

عزیز میخوامت یه ریز میخوامت

یه بند میخوامت بخند میخوامت

تمام میخوامت مدام میخوامت

♫♫♫

نباشی احساسم چه در به در میشه

غرورم از این هم شکسته تر میشه

نبودنت بد نیست ، که بدترین چیزه

به قدری میخوامت که شک بر انگیزه


 
 
لایق احساس من
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

فرصت خوبی است ای دل ؛ گوش کن
روبروی تو نشسته مثل ماه
چشم از چشمان زیبایش نگیر
سیر امشب را نگاهش کن نگاه
رنگ چشمش را بخوبی حفظ کن
عشق از آن سرزمین برخاسته
بهتر است این جمله را باور کنی
او به زودی می رود ناخواسته
پیشترهای نه چندان دور او
با نگاهی عشق را اقرار کرد
تا ابد می سوزم از این درد که
او چرا حالا چنین رفتار کرد؟
من نفهمیدم چرا او ناگهان
شعرهای بی وفایی را سرود
ای خدا تو شاهدی در این میان
روز اول او نگاهش این نبود
می رود از پیش چشمانم ولی
مثل یک احساس در دل مانده است
خنده هایش ؛ خاطراتش ؛ مثل تب
تا ابد شعر مرا سوزانده است


مثل طفلی خردسال و بی گناه
با گذشته با خیال تو خوشم
حال تنها مانده ام با خاطرات
تو نمی فهمی چه زجری می کشم
موعظه کردند نشنیدم که چون
بود عاشق این دل حساس من
باور این جمله مشکل بود که
تو نبودی لایق احساس من

 


 
 
عشق یعنی ...
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

  عشق یعنی ٬ قصه ای بی انتها                 انعکاس درد ٬ در بغض صدا

  لحظه های داغ و پرسوز و گداز                   انفجار خواستن ٬ اوج نیاز

  دست وپا در پیله رویا زدن                         جذر و مد موج تب روی بدن

  التهابی گنگ در خود یافتن                        گیسوان آرزو را بافتن

  نم نم باران پشت شیشه هاست               انکسار خواب ٬ در اندیشه هاست

  پیچکی پیچیده برجسم درخت                   گفتن یک جمله بسیار سخت

  گم شدن در خاطرات یک نگاه                    بردن سر در گریبان تا پگاه

  عشق معنای همیشه بودن است              جاده پرواز را پیمودن است

  عشق تفسیر بلند رویش است                 جسم عریان صدا را پوشش است

  عابری باران زده در کوچه هاست                از برای خواب ٬ مثل لای لاست

  شوق پرواز است در مرغی اسیر                یا سراب دور دست یک کویر

  شبنم شفاف صبح باور است                    رقص امواج درون ساغر است

  سرگذشت یک دل آشفته است                 انعکاسی از غم ناگفته است

  عشق سوغات بزرگ عاشقست                قله های نور را هم ٬ لایق است

  عشق یعنی چشمهای تو ومن                  عشق یعنی زیر باران ٬ نسترن

  عشق بحران نیاز من به تو                        آرزوهای دراز من به تو

  رنگ عشق و چشمهای تو یکیست           شعرهای من به چشمت متکیست

  عشق یعنی نبض تند سینه ام                  من هنوز آن عاشق دیرینه ام

  عشق یعنی با تو پرواز غزل                      عشق یعنی٬چشمهایی از عسل


 
 
من و .....
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

زیر یک باران نم نم دیدمش 

با شگرد عاشقی فهمیدمش

با همان احساس سبز عاشقی

لا به لای آرزو پیچیدمش

مثل حالا در تخیل های شعر

بارها در یک غزل بوسیدمش

رفت٬اما خاطرات او نرفت

کاشکی می شد که می بخشیدمش

جای تو خالی ٬ من و بارندگی

بوی نم را جای تو بوئیدمش


 
 
ویژگی انسان
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

 

از ویژگی های مهم انسان قدرت اندیشه او و از عالی ترین جلوه های اندیشه انسانی ، تفکر خلاق است ، قدرتی که تا کنون با آن تصمیم گرفته وتوانسته است به حل مشکلات بپردازد و به رشد برسد . نیاز، عامل اساسی برای ابداع و نوآوری است .


 
 
خودم..........
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

به خودم برمی گردم ٬ هر زمانی که دوری از خویش بیشتر متلاطمم می کند . برای دیوانگی های خودم می نویسم ٬ نمی خواهم تو به خود بگیری چون دیر زمانیست آشوب مرا کسی جز خودم نمی فهمد حتی هیچ کشتی در این اقیانوس ناآرام جرات آب تنی نمی کند


 
 
دوست
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

وقتی تنهاییم دنبال یک دوست میگردیم

وقتی پیدایش کردیم دنبال عیب هایش میگردیم

و وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هایمان با او می افتیم و باز تنهاییم!

 

اولا اسم عکس حرکوله بعدم حرف دهنتو بفهم - Copy.jpg


 
 
بازی تو
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 


وارد بازی ات شدم !
بی آنکه حتی بازی را بلد باشم ...
بی آنکه حتی بازی ام داده باشی ...
با کفش های خسته دویدی
روی تنهایی ام !
... و خلوت کلمه هایم را پر از خیابان کردی ...
.
.
.
تکثیر شده ای
مثل درختی وحشی
در عمق من !!!

 


 
 
دودرس زندگی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

همیشه دو درس را در زندگی به یاد داشته باشید:
جسارت در بیان عقیده و جرات در پذیرش اشتباه..


 
 
گاهی ....
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 


گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی
...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات
...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حا...ل هم که
...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی
...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود
...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید...

 

 


 
 
دلم .........
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

دلم برای روزهایی که دلم مال خودم بود تنگ شده
دلم برای روزهایی که مال خودم بود تنگ شده
دلم برای خودم تنگ شده
دلم تنگ شده
دلم ......


دلم یک جاده می خواهد بی بن بست
و خدا
که کمی با هم قدم بزنیم
فقط همین


 
 
دلتنگی یعنی ....
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

 

دلتنگی یعنی

دقیقه به دقیقه به گوشیت نگاه کنی وانمود کنی ساعتو میخوای ببینی

 

 


 
 
دلتنگی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 


دلتنگـــ ــی سهم ِ من شد
از خـــاطراتـــی که یکــ روز خاطـــ ـــره نبود ...
((
زنـــدگـــــــی بود
)) ...
 


 
 
فقط عشق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

حتی در آسمان تیره و ابری هم می توان ستاره پیدا کرد

 

حتی از دریای خروشان وطوفانی هم می شود ماهی گرفت

 

اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است می توان حتی گل ودرخت را در

 

حافظه کاشت و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت

 

 

تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم که زیباییها را جستجو کنند

 

به گوشهایمان یاد بدهیم که زمزمه های مهربانی را بشنوند

 

به قلبهایمان هشدار دهیم که جز برای محبت وعشق نتپند


 
 
تورو دوست دارم
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 


تـــو را دوست میدارم . . .
چه فـرق مى کند که چـــــــــــــــرا ! ؟
یــــــــــــا از چــــــــــــه وقـت!
یـا چطـور شـد که . . .!
چه فـــــــــــــــرق میکـند ؟!
وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . .
که نمـى کـــــــــنى !!
و من بــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . .
کـه نمـــــى کـــــنم !!!

 


همش بهم میگن شاید حکمتی داره
شاید قسمتت اینه
خدایااااااااااااااااااااا
چرا معنی این حکمت و قسمت رو نمیفهمم
چرا کسی رو که دوست دارم حکمتش اینه که نداشته باشمش
اگه حکمت اینه که نداشته باشمش
چرا قسمتم شده که دوسش داشته باشم


 
 
عاشق شدین
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

 

تا حالا عاشق یک تصور شدین؟؟؟

یک ناشناخته...یک کشف نشده...یک خیال...

یک رویا...حباب...سراب...

مبهم...محو...مه...

اینجوری عاشق بودن خیلی سخته..

چون معشوق قابل لمس کردن و دیدن نیست!!!

وقتی نزدیک میشی دور میشه..

وقتی دور میشی نزدیک...

اینجور عشقایی نایابن...

 


 
 
دلم تنگ شده
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

 

 

دلم تنگ شده برا روزایی که:


شبا اس میدادی" مال خودمی "


روزا بیست بار اس میدادی" دوست دارم "


ولی قهر میکردم،قبل از اینکه بخوابی اس میدادی" آشتی نکردیمااااااا "


" هنوز قهری "


دلم تنگ شده


 
 
به بعضی ها باید گفت
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

 

 

×بایـَـد بــه بعضی ها گــُفت :


نــه عـَـزیزَم انقـَـנرام بیـکـار نیستـَـم . . .

کـه بخوآم حآل تـــو رو بگیرَمــ !

میشینـَـم ایـن جآ پام رو میذآرَم رو پاهآمــ

" ســرنوشتــ " خودش دهـنـتُ سـِـرویس مے کــُـنـه ×

 


 
 
خرمن برق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

گفتی که سوز عشق تو با من چه می کند ؟

روشن بود که برق به خرمن چه می کند ؟

 

جایی که شد ز ناز عشق تو آزرده دل رقیب

بنگر تغافلت به دل من چه می کند ؟

 

ای کرده بستر از ورق گل ، دمی بپرس

کان دردمند خفته به گلخن چه می کند ؟

 

ای دل ببین که دلبر دشمن نواز ما

با دوست بهر خاطر دشمن چه می کند

 

گر نیست داغ لاله رخی بر دل رهی

از خون دیده ، لاله به دامن چه می کند


 
 
پرده نیلی
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان، به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده، ز وحشت سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست

این شوخ دیده را، به مسیحا گذاشتیم

ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس

«دنیا، برای مردم دنیا گذاشتیم»

در جستجوی یار دلازار کس نبود

این رسم تازه را، به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست

بنیان زندگی، به مدارا گذاشتیم

از ما به روزگار، حدیث وفا بس است

نگذاشتیم گر اثری، یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان، رهی

رفتیم و داغ خویش به دل ها گذاشتیم


 
 
بگیر دست مرا
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم

تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم

 

نپرس تازه چه داری

                           که هر دقیقه

                           که هر آن

                                بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم

 

مرا به قلب خود، این متن نا نوشته ببر

                                               -تا-

               نه از حواشی

                                از قلب ماجرا بسرایم

 

زبان دست صمیمی است، ای زبان صمیمی!

                                                  بخواه از تو

                      ببخشید!

                               از شما بسرایم

 

سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند

                 که از زبان «غریبان آشنا» بسرایم

 

چه بارها به یقین میرسم که باید از این پس

در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم!

 

چه بارها به خودم گفته ام که:

                                            شاعر ساده!

         چرا، چرا، به هزاران چرا، چرا بسرایم؟

 

و سال هاست که به خود پاسخی نمی دهم ای دست

که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم


 
 
اکنون برا
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 


اکنون برآ، 
اکنون از این راه 
که به راهِ رهایی آمده‌ای 
هزاره‌ی گیج را 
به گهواره‌ی آسمان بسپار. 
با سُرنای صبح 
بر جبین جهان برآ، 
ترکه بر دُهلِ دریا بزن! 
گوش کن ای حضور 
سرانجام این گریسته‌ی بی‌پناه 
کلمات کهنسالِ خود را 
به دریا خواهد رساند. 
پس برآ 
ای باغ، 
ای شیئی الحیاتِ دلیل! 
تو ... ضمیر زبان منی 
از این راه 
که رهایی آدمی‌ست


 
 
پلک تو
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

 زنده یاد نجمه زارع


 
 
پشت دیوار
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

 

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید


 
 
مادوتا
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

باران و چتـــر و شال و شنل بود و ما دو تا…

 

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتـــی نگاه من بــه تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتــاد روی میـــز ورق‌هــــای سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هــم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد  همـــه جـــا تــــار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم کـه این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا


 
 
نوشتم به دل
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

نوشته‌ام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز

 

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز

هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را

کــه دور باشد از این‌جا هـــوای غیرمجـــاز

بــه کوچـــه  پا  نگذاریم  تا نفرمایند:

جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر

مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز!

ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز

تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

کـــه حفظ کرده‌ای  از فیلــم‌های  غیرمجــاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز!


نجمه زارع


 
 
شهر عشق
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

ا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی
داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی

هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوی

این عابران که می‌گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی

تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی

 

 

نجمه زارع

 


 
 
شعر عاشقانه
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
...
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

از نجمه زارع


 
 
گل پونه ها
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم سیل غمها

 

گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم سیل غمها

از هما میر افشار


 
 
دل من
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست

ساده می افتد

ساده میشکند

ساده میمیرد !

دل من فقط سخت فراموش میکند خوبان را


 
 
پس از تو
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 

پس از تو نمونم برای خدا 
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگی ، ز شاخه ی غم 
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من اون تک درختی 
که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته

 

ندونستم این را به عمرم
نمی مونه عشقم برایم
ندونستم ای بی خبر ز دلم
که بی اعتباره وفای تو هم

تو اکنون ز عشقم گریزونی
غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی
پس از تو نمونم برای خدا 

تو مرگ دلم را ببین و برو


چو طوفان سنگی ، ز شاخه ی غم 
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من اون تک درختی 
که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته

از هما میر افشار


 
 
ای جونم عمرم نفسم :تقدیم به عشقم
نویسنده : تکتم راستگو - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٢
 


ای جونم میخوام عطر تنت بپیچه تو خونم

تو که نیستی یه سرگردون دیوونم

ای جونم بیا که داغونـــــــم...


ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم

ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم...

ای جونم دلیل بودنم عشقم مثه خون تو تنم

ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم...



♫♫♫

ای جونم خزونم بی تو ابر پر بارونم

بیا جونم بیا که قدر بردن تو میدونم

میدونی اگه بگی که میتونی

منو به هرچی میخوام می رسونی

تو که جونی...

بیا بگو که میمونی




ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم

ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم...

ای جونم دلیل بودنم عشقم مثه خون تو تنم

ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم...

♫♫♫
ای جونم من این حس قشنگ و به تو مدیونم
می دونم تا دنیا باشه عاشق تو میمونم
میدونم میمونم...