نیلوفرمرداب

 
نویسنده : تکتم - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٢
 

دلم تنگه برای بچگی هایم ...

برای شادیهای کودکانه ام...

دلم تنگه برای بازیهای آن زمانم....

چه لذتی داشت زندگی در کنار بدرومادروبرادرم

چه حالی داشت سرم را بردامن مادر میگذاشتم با یک دست سرم را نوازش میکردوبا دست دیگر آرام بربشتم میکوبید وآرام میخواند تاب تاب خمیر شیشه بر بنیر دست کی بالا...

یادش بخیر بازی اتل متل با بدرم چه با حوصله دانه دانه انگشتانم را نوازش میکردومیخواند اتل متل توتوله آخر بازی هم میشد روغن میخوای یا مورچه ؟همیشه برای من روغن میزد مبادا دردم بیاد از نیشگون مورچه ایش.......

دختر بودم ولی علاقه ای به عروسک وخاله بازی نداشتم همبازی برادرم بودم وشمشیر بازی و تفنگ بازی سرگرمیهایم بود .

بازی با بچه های کوچه :هفت سنگ دزد وبلیس بالابلندا دوچرخه سواری ...

خدایا آنچنان میخندیدم که صدای خنده ام در تمام خانه میبیچید.......

چه کیفی داشت قبل اومدن ژدر از اداره قایم میشدم که بیاد منو بیدا کنه انصافا اونم با این که میدونست من کجام همه خونه رو میگشت وصدا میکرد عشق بابایی کجاست وقتی منو بیدا میکرد میزاشت روشونه ها ی خستش دور خونه می چرخوندم...

برادرم هر روز از مدرسه بول چاشتشو برای من خوراکی میخرید وصدام میکرد برنسس من بیا برات چیزی خریدم با چه عشقی بغلش میکردم ومیبوسیدمش

شبا ی تابستون چهارتایی توایون خونه میخوابیدیم خیره میشدیم به سقف آسمون بابا برام قصه میخوند شاهزاده ی همه قصه هاش من بودم .

هر کدوممون یک ستاره داشتیم همیشه ستاره بزرگتره وبرنورتره برای من بود باهم برای ستاره ها اسم میزاشتیم بابا میگفت هر ستاره برای یک آدم درست شده وقتی یکیش راه میفتاد من میگفتم بابا جون یه آدم دیگه هم رفت.........وقتی یه شهاب رد میشد زود آرزو میکردیم خدایا چقدر شیرین بود ...

آه خدا جون چی شد اون روزای خوش از اون بدرومادر مهربون یه قامت خمیده مونده خداجون دلم تنگه دلم میخواد هنوز سرمو بزارم روی دامن مادرم دلم شونه های بدرمو میخواد خدای من دلم بچگیمو میخواد دلم بازیهای کودکانمو میخواد دلم آغوش بدرمادرمو میخواد خدا جون دلم همون دنیای باک وبی غصه بچگیمو میخواد خدای