نیلوفرمرداب

آدمک.....
نویسنده : تکتم - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳٩٢
 

آدمک خسته شدی؟از چه بریشان حالی

باسی از شب که گذشت بس توچرا بیداری؟

آن دوچشم بر غم را به کجا دوخته ای؟

دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟

توکه تصویر گر قصه فردا بودی...

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟

آخرین بار که برمزرعه بار بدم

روی دستان تومن شاهبرکی رادیدم

توچراخشک شدی !!وچرا تنها رفت؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن.

این منم آبی باران تو مرا باور کن!

باورازخویش ندارم که چنین میبارم

بگذر از این تن فرسوده گزآن بیذارم

دگر بارش تو قلب مرا سودی هست 

نه برای تب من فرصت بهبودی هست!

آنکه بروانه شدن را زمن آموخته بود !

دلش انگار به حال دل من سوخته بود 

شاهبرک رفت در دل مرد عزا بربا شد

رفت وانگار دلم مثل خدا تنها شد

آری این بود تمام من واین بیداری

جان باران چه شده از چه بریشان حالی؟

برو که آدمکی منتظر باران است

اوکه باشاهبرک قصه ی ما خندان است

من واین مزرعه هم باز خدایی داریم

در ژس کوچه ی شب حال وهوایی داریم