نیلوفرمرداب

وای برمن
نویسنده : تکتم - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٢
 

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

 

نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی

 

دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نم نم بوسه ء باران بهاران

 

جاده ای گم شده در دامن ظلمت
خالی از ضربهء پاهای سواران

 

تو به کس مهر نبندی ، مگر آندم
که ز خود رفته، در آغوش تو باشد

 

لیک چون حلقهء بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد

 

کیست آنکس که ترا برق نگاهش
می کشد سوخته لب در خم راهی ؟

 

یا در آن خلوت جادوئی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی

 

تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را ز عطش سوخته بودم

 

من که در مکتب رویائی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم

 

بر تو چون ساحل آغوش گشادم
در دلم بود که دلدار تو باشم

 

«وای بر من که ندانستم از اول»
«روزی آید که دل آزار تو باشم»

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی، نه پیامی، نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی